
آسمان می دانست قاصدک تنهایی من پیشخوان کدام حضور را بوسه خواهد زد و می دانست پیغام نگاه تو را قاصد است.
آسمان ناباورانه صدای شکست نفس هایم که میان این سکوت تلخ به جا مانده از رفتنت به شماره افتاده اند را می شنید
و من..
برای آمدنت کوچه های غریب چشمانم را آذین بسته بودم تا شاید برق وامانده در نگاهم تو را به من خواند
اما گویی نگاهت برای تلاقی با عمق امیدواری خشک شده در چشمانم نا آشنا بود
هنوز هم صدای قدم هایت بر روی آستان دلتنگی ام ماندگار است
ساحل چشمانم تمنای حضورت را دارد و برای من که تو را عمری است می ستایم چه چیز از این زیباتر
نفس هایم یخ زده اند و غبار گرم روزگار هم درمانی بر آن نمی باشد
نمی دانم تو را از کدامین امید،آرزو کنم
نمی دانم کجا بغض بی تو بودن را آرام سازم
و نمی دانم تو را چگونه می توان خواست تا مبادا روح مهربان نگاهت ترک بر دارد

