تبليغاتX
تا رهایی

 

 

        

 

 

 

پرده ی شب بر آسمان شهر کشیده شده بود و من در میان آن همه تاریکی و ظلمت در انتظار طلوع ماه

 

بودم که آرام آرام از پشت کوه های سخت نور غریبش را بر سر و رویمان می پاشید و خیره بودم به

 

گذرش بر آسمان . تا وقتی خوب نگاهش می کردم عبورش را حس نمی کردم و ناگاه که چشم بر می

 

داشتم گویی بر سرعتش می افزود.

 

خوابیدم ......

 

صدای نوای اللهم انی اسئلک دعای سحر که امسال میهمان مناره های مسجدمان شده بود طوری در

 

این سکوت زیبا می نمود که همه را با خود هم زمزمه می کرد ،نگاهم به آسمان بود ، به شکوه ماه در

 

مقابل ستارگانش ، حالا دیگر ساعات پایانی تاریکی است و غروب ماه نزدیک

 

صدای اذان چنان سکوت را می شکافت که بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد ، نمی دانستم چرا

 

ولی اشک ریختم .

 

وضو ساختم،نماز خواندم و چشم دوختم به آسمان، حالا دیگر منتظر طلوع بودم ،طلوع خورشید.......

 

این آمد و شد خورشید و ماه بود که روزشمار زندگیم می شد

 

و حالا یکسال می گذرد

 

یکسال از آغاز حضورم در این دنیای صفر و یک

 

به کوتاهی همان طلوع و غروب ماه و بسان همان خوابی که طلوع را به غروب منتهی می کرد.

 

خوشحالم از اینکه حتی می شود در کنار همه ی این اعداد ،احساس و عشق را نیز آمیخته ساخت تا

 

حضور در آن برایمان زیبا جلوه کند

 

و سپاسگذارم از آشنایی که مهربانانه مرا میهمان این جمع ساخت

 

و ممنونم از شما به خاطر حضور گرمتان

 

 

                                                                                                               ((یا حق))

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 18:6 |