اينجا آسمان گرفته است مثل دل من و غربت غروب دلتنگي آسمان و دلم را دو چندان مي کند
صداها گرفته اند و چشمها بي بهانه خيس مي شوند و در اين حجم صدا تنها سوت سکوت است که گوش ها را مي آزارد.
من با تمام ارزوها و تمام اميدها چشم به راه جاده اي شده ام که پايانش مه گرفته است و نظاره گر راهي شده ام که نه ماندن چاره ان است و نه رفتن
خداي من!
بزرگيت را مي پرستم و صدايت مي کنم با حنجره اي که بغض آلود است و مي شکنم تمام مرزها را تا بيابم آن راهي را که مرا آنطور که شايسته است رها کند.
تو رااي بي نهايت امکان از ميان اين وازه ها صدا مي زنم
نمي دانم آيا هنوز هم اميدوار نفس هايم هستي؟
و مرا آنگونه که مي خواستي ميبينی؟
اي کاش اينگونه باشد !
+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
1:2 |
