چه آسان شکستی قلبی را که تپیدنش تنها به نگاهت گره خورده بود !
و چه آسان گذشتی از هر آنچه یادگاری بود!
چه آسان شکست این بغض گرفته بر نفس و چه آسان جاری شد اشک هایی که قدومت را ستایش می کرد .
چه آسان رفتی و چه سخت ماندم . غریبه بودی اما من حیران غربتت بودم.
من می مانم و تو می روی و این روزها چه آسان می گذرند .
بمان حضورت را دوست دارم . بمان و بدان آرزوها دست یافتنی است اگر تو بخواهی !
چگونه دوره کنم خاطراتی را که با بودنت رنگ می گرفتند و حال که نیستی خاکستری اند!
به امید حضورت جان می گرفتم و چه آسان این حضور را از من بی جان دریغ کردی .
گذر می کنم چون چاره ای جز این ندارم و نگاهم را به دست تو می سپارم چون به امانتداریت یقین دارم .
باران چه بی ریا شیشه را می شوید و غم دلتنگی ها را تازه می کند
عمیق نفس می کشم و هوای سرد و بی روح این روزگار چه اسان دلم را خنک می کند .
بی قرارم و دلتنگ و این دلتنگی را با تو تقسیم می کنم .
هنوز هم منتظر حضور سبزت بر پیشخوان دلتنگی هایم هستم و باور دارم روزی خواهی آمد چون صداقتت
را باور دارم.


