تبليغاتX
تا رهایی

 

چه آسان شکستی قلبی را که تپیدنش تنها به نگاهت گره خورده بود !

 

و چه آسان گذشتی از هر آنچه یادگاری بود!

 

چه آسان شکست این بغض گرفته بر نفس و چه آسان جاری شد اشک هایی که قدومت را ستایش می کرد .

 

چه آسان رفتی و چه سخت ماندم . غریبه بودی  اما من حیران غربتت بودم.

 

 من می مانم و تو می روی و این روزها چه آسان می گذرند .

 

بمان حضورت را دوست دارم . بمان و بدان آرزوها دست یافتنی است اگر تو بخواهی !

 

چگونه دوره کنم خاطراتی را که با بودنت رنگ می گرفتند و حال که نیستی خاکستری اند!

 

به امید حضورت جان می گرفتم و چه آسان این حضور را از من بی جان دریغ کردی .

 

گذر می کنم چون چاره ای جز این ندارم و نگاهم را به دست تو می سپارم چون به امانتداریت یقین دارم .

 

باران چه بی ریا شیشه را می شوید و غم دلتنگی ها را تازه می کند

 

عمیق نفس می کشم و هوای سرد و بی روح این روزگار چه اسان دلم را خنک می کند .

 

بی قرارم و دلتنگ و این دلتنگی را با تو تقسیم می کنم .

 

هنوز هم منتظر حضور سبزت بر پیشخوان دلتنگی هایم هستم و باور دارم روزی خواهی آمد چون صداقتت

 

را باور دارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 8:19 |
 

سلام برتو ای پاکترین آزاده ی روزگار

سلام برتو ای بی صداترین فریاد

سلام بر تو ای والاترین شاهد

سلام بر نگاهی که عاشقانه بر مظلومیتت گریست

وسلام بردستانی که از هجرانت بر سینه و قلب کوبیده شد

صدا است همهمه ای آشنا از همین نزدیکی می کوبند, می زنند و می گریند, تو را می جویند و من ....

ومن خودم را در این میان جستجو می کنم بی اختیار اشکم سرازیر می شود و قتی فریاد می کشند

مظلوم حسین     عطشان حسین        بی کس حسین

و تو می سوزانی هر قلبی را که تو را می جوید

نگاهم کن ویرانم شکسته و بریده,  وامانده از هر راه  و تو شاهراه عاشقی

سوز غربتت از نگاه هر عاشقی پیداست و همه تو را می جویند.....

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 9:56 |