تبليغاتX
تا رهایی

باور عشق

با هم سوار اتوبوس شدیم . من کنار پنجره نشستم و او هم روی صندلی کناری من نشست .دل دل می کرد تا سر حرف را باز کند از چهره اش پیدا بود که مشکلات بدجوری نفسش را تنگ کرده  .زنی بود میانسال  با صورتی از آفتاب سوخته  گرمایی  که در کلامش بود نشان از این داشت که اهل جنوب است سرزمین ایثار و از خودگذشتگی نمی دانم این روزگار با دل او چه کرده بود که این گونه از آن می نالید .

گفت: اهل خوزستانم و معلم . جنگ برایم هدیه های بسیاری داشت هم خودم جانباز شدم و هم همسرم مفقود

من باید می جنگیدم و برای این عمل از کسی مزدی طلب نمی کنم .

چنان قدرتی را در کلامش پیدا کردم که کمتر زنی در این دوران اینگونه سخت با همه ی ناملایمات می جنگید هدیه جنگ چند سالی است که او را آزار می دهد .موج انفجار و خونریزی روده مانعی نبود برای آنکه او را از گرفتن حقش بازدارد اما گویا بعضی از بزرگان  می خواهند حقش را دریغ کنند.

 برای در مان به تهران آمده بود آشنایی را در این شهر خاکستری که چندی است نام آن را شهر اخلاق گذاشته اند نداشت و پیدا بود که از این فرصت کوتاه برای سبک کردن درد دلش استفاده می کرد

 و من فقط گوش می دادم .

در تهران از مقام مسئول تقاضای مسکن داشت گویا به گفته ی خودش حتی یک اتاق 20 متری هم در این شهر پیدا نمی شود تا او بتواند  به درمانش ادامه دهد می گفت خانه ی بزرگی در خوزستان داشتم اما برای درمانم ناچار شدم آن را بفروشم و در این مدت که تهرانم 10 روز را مهمان بهزیستی بوده ام و بعد مرا بیرون کردند  و یک شب را در فرودگاه چندین شب است که در مهمان پذیر این شبهای  تلخ را روز می کنم با هزار هراس و ترس.

مطمئن بودم که این چند کلام تنها گوشه ای از هزار درد انبار شده  در قلبش بود .می دانی در آخر چه توصیه ای به من کرد گفت :

مواظب سلامتی خود باش و تنها به اندازه ی وجدانت کار کن و هیچگاه ایثار نکن.

نمی دانم چگونه این قلب را شکسته بودند که معلمی آن هم از آن مردم خونگرم که ما آنها را با ایثارشان معنی می کنیم اینگونه مرا نصیحت می کرد .از من خواست تا برایش دعا کنم  و می گفت اگر خدا را نداشتم و به او  ایمان نداشتم تا اینجا هم نمی توانستم صبر کنم .

او به این کلام ایمان داشت :

 

الذین امنوا و هاجروا و جهدوا فی سبیل الله بامولهم و انفسهم اعظم درﺠﺓ عند الله و اولئک هم الفائزون

توبه 20

 

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 8:16 |

 

 

 

به آسمان که نگاه می کنم پر از ستاره است , ستاره هایی که بی هیچ چشمداشتی چشمک می زنند و با دیدنشان امید را نثار نگاه هایی می کنند که با آنها آرزوهایشان را مرور می کنند .

آسمان را دوست دارم با همه ی بلندی و بی انتهاییش و برایم نمادی از سخاوت است .

و آنگاه که می خواهم با تو سخن بگویم سر به آسمان بلند می کنم تو برایم در بزرگی بی همتایی و این را عاشقانه باور دارم و به سخاوتت ایمان دارم .

خدای من ! در این غربت دستان توست که می تواند آرامش را به چشمانم هدیه دهد و تویی که مرا با عشق آفریدی چگونه می توانم زندگی منهای تو را تجربه کنم در حالی که تو برایم همه چیز هستی .
+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 9:47 |