تبليغاتX
تا رهایی

وقتی دلم می گیرد, وقتی بغض گلویم را می فشارد, و قتی ستاره ها دورتر می شوند و تخیل ها دست نیافتنی تر , وقتی سقف آسمان بر دلم آوار می شود و دستان هیچ پنجره ای را به خویش نمی خواند

 و من تنها تر از همیشه احساس می کنم اندوهی نا تمام مرا در خویش می فشارد.

 ناگهان احساس ملایم یک حضور , خلسه ی مهربان یک عبور , نسیم معطر یک احساس آرام آرام از فضای غبار گرفته ی خاطرم می گذرد بویی آشنا دلم را می فشارد بر دلم می نشیند آرامم می کند و ذره ذره باوری سبز بر دلم می نشاند که دلخوشی ها کم نیست !؟......

 

 

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه نهم آبان 1385 و ساعت 18:1 |