تبليغاتX
تا رهایی

 

 

 

 

چقدر زود گذشت و چه آسان لحظه هایش را از دست دادیم .

روزهای آخر است و سرنوشت ما تنها چند روزی است که از سر نوشته شده است . بهار زیبایی را پشت سر می گذاریم و وقتی به عقب می نگرم باز هم حسرت برایم باقی می ماند. دیگر حتی اشک ها هم نمی توانند وسیله ای باشند برای بازگشت به عقب و چشمانم همچنان به دستان پر محبت تو خیره مانده .

تو می دانی و من هم خوب می دانم بی تو هیچ چیز معنایی ندارد و با تو همه چیز!

و کاش باور می کردم که زندگی به چشم برهم زدنی می ماند.

این سرنوشت نگاه مهربان تو را می طلبد و برای رفتن تا رهایی تنها تو می توانی برایم امید باشی.روزهایی که به یقین باور داشتم میهمان پیشگاهت بوده ام به شماره افتاده اند و من هنوز آنچه را که می خواستم بدست نیاوردم.

از پنجره ی ماشین که به بیرون نگاه می کنم مردم را با جنب و جوش خاصی می یابم و وقتی به ساعت نگاه می کنم تنها نیم ساعت به غروب بیست و هفتمین روز باقی مانده است .چقدر این لحظات را دوست دارم , می خواهم آرزو کنم. چشمانم را می بندم و دعا می کنم:

 برای تمام پدران و مادرانی که نگاهشان منتظر کسی است تا غربت را از چشمانشان بزداید.

برای بیمارانی که قلبشان تنها به امید زمزمه های سفره ی افطار ما می تپد.

برای ظهور امام عصرم, تا با طلوع دل انگیزش از مشرق عدالت , آرامش را به قلب لرزانمان هدیه کند.

و برای خودم و برای تو آرزو کنم تا خدایمان هیچ گاه تنهایمان نگذارد و امید به آینده را در دلهایمان بنشاند و برایمان زیباترین ها را بخواهد.

آمین

 

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 21:10 |

 

عجب روایت تلخی است تنیدن تار غرور بر دروازه ی محبت

 و چه فاصله ی کوتاهی است تا انتهای مرز بودن

سوگوار مرگ لحظه های دیروز بودن چاره ی کار نیست

 معجزه ی تبسم را باید امتحان کرد.

 

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 12:38 |

 

 

 

 

چه غریب اند این شبها و قلب ها چه سنگین می تپند .

هرکس گویی خلوتی را جستجو می کند تا برای چندین لحظه از زمان هم که شده سکوت اختیار کند و تنها بشنود و بعد بشکند هر بغضی را که مانده است و حال وقت فریاد کشیدن است .

فریاد بزن تنها خودت و خدا این صدا را می شنوی  .

آری می شنود و چه عاشقانه چشمانمان را نوازش می کند و به فرشتگانش بر ما می بالد .

این آرامش را از خود دریغ نکن!

 

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 23:5 |

                                          به نام خدا

 

امروز مصادف است با سالگرد عروج برادر عزیزمان محسن بر آن شدم تا سرآغاز این  حضوررا با یاد او آغاز کنم تا شاید مرهمی باشد بر دلتنگی هایم.

...و شهید قلب تاریخ است.

 

 

 

در ادامه ی خط سرخ شهادت بود که شهید شاهدمان محسن عزیز :

عاشقانه و ایثارگرانه به غرب شتافت و در اوج قله های پوشیده از برف کردستان به خصم متجاوز یورش رعد آسای خویش را آغاز کرد.در هیاهوی باروت و خون و در سنگرهای شرف و استقامت به پاسداری از میهن اسلامی مشغول بود که به عرفان رسید تا آنجا که غرب برایش کوچک بود به جنوب آمد به خطه ی سرخ ایران استان خونین خوزستان به آنجا آمد تا در دهلاویه پرچم چمران را برافرازد.

در دهلاویه جانبازی ها نمود و در حمله 27 شهریور 60 نقش بسزایی داشت تا انجا که مزدوران بعثی را با سنگین ترین خسارات جانی و مالی قریب به 10 کیلومتر به عقب راندند و در کشاکش این نبرد بهترین یارانش را از دست داد.

در 20 مهرماه سالروز ولادتش با الهام از خدای خویش به نوشتن وصیت نامه خویش پرداخت تا یادگاری از خود باقی گذارد.

و در روز 24 مهرماه سال 60 روز عید غدیر خم آنروز که امامت علی (ع) بر مسلمانان ثابت و مسجل شد محسن ما در فضای داغ خوزستان در ساعت یک بعد از ظهر انقلاب اسلامیمان را تثبیت نمود و در حین انجام و ظیفه الهی و انسانی خویش با ترکش خمپاره خصم بعثی بدیدار حق شتافت تا که رسم عاشقان را نیکو ادا کند.

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 7:39 |