
چقدر زود گذشت و چه آسان لحظه هایش را از دست دادیم .
روزهای آخر است و سرنوشت ما تنها چند روزی است که از سر نوشته شده است . بهار زیبایی را پشت سر می گذاریم و وقتی به عقب می نگرم باز هم حسرت برایم باقی می ماند. دیگر حتی اشک ها هم نمی توانند وسیله ای باشند برای بازگشت به عقب و چشمانم همچنان به دستان پر محبت تو خیره مانده .
تو می دانی و من هم خوب می دانم بی تو هیچ چیز معنایی ندارد و با تو همه چیز!
و کاش باور می کردم که زندگی به چشم برهم زدنی می ماند.
این سرنوشت نگاه مهربان تو را می طلبد و برای رفتن تا رهایی تنها تو می توانی برایم امید باشی.روزهایی که به یقین باور داشتم میهمان پیشگاهت بوده ام به شماره افتاده اند و من هنوز آنچه را که می خواستم بدست نیاوردم.
از پنجره ی ماشین که به بیرون نگاه می کنم مردم را با جنب و جوش خاصی می یابم و وقتی به ساعت نگاه می کنم تنها نیم ساعت به غروب بیست و هفتمین روز باقی مانده است .چقدر این لحظات را دوست دارم , می خواهم آرزو کنم. چشمانم را می بندم و دعا می کنم:
برای تمام پدران و مادرانی که نگاهشان منتظر کسی است تا غربت را از چشمانشان بزداید.
برای بیمارانی که قلبشان تنها به امید زمزمه های سفره ی افطار ما می تپد.
برای ظهور امام عصرم, تا با طلوع دل انگیزش از مشرق عدالت , آرامش را به قلب لرزانمان هدیه کند.
و برای خودم و برای تو آرزو کنم تا خدایمان هیچ گاه تنهایمان نگذارد و امید به آینده را در دلهایمان بنشاند و برایمان زیباترین ها را بخواهد.
آمین


