تبليغاتX
تا رهایی


تا رهایی

 

چشمانم را آرام بستم

حالا دیگر سعی میکنم هیچ دغدغه ای حتی فراصوت توان گوشهایم نیز  آرامشم را برهم نزند

اما انگار دنیای پیرامونم مدتی است آرامشی قبل از طوفان دارد

گویی نرسیدن سهم آدم هایی است که همیشه می دوند و جنگیدن سهم کسانی است که نمی دانند برای چه می جنگند

انگار آدم های شهرمان آرزوهایشان دچار روزمرگی و امید برایشان تنها به واژه ها کشیده شده است

گویی اضطراب لحن هر صدایی است و ترس از تنهایی و فرسایش بهانه ی هر دوست داشتن

انگار نگاه آدم های شهرم معنایی را جستجو می کند و دنبال هم زبانی در عمق چشمهای دیگری است

گویی قلب ها با احتیاط می تپند و نفس ها با شماره بر می آیند آنگونه که کوتاهترین مسیر برآمدنشان آهی از نهاد است

انگار دست ها بر پشتشها گره شده و تنها از روی دلسنگی برای بدرقه ی اشکها گشاده می شود

...

حالا در این جزر و مد بی ثبات آدمیت من از کدامین افق، اعتبار این قلبهای یخی را باور کنم

و چگونه چشمانم را برای یقین داشتن به استعاره انتظاری تکراری و فردا سوز، عادت دهم

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:10 توسط زهرا فخاری| |


یادت بخیر !

آن روز که دستانم را در دستانت گرفتی و برای همه ی حجم رفتنت پیشانیم را بوسیدی

آن روز که من در سایه ی بینهایت امیدت قد می کشیدم تا فرشته ی سازنده ی آرزوهایت باشم

آن روز که رنگ نگاهم دلواپسی عمق چشمهایت را  می خواند

آن روز که انگار زمان کشدار شده بود

یادت بخیر!

برای آنکه من سالها در پس ترجمه ی نبودنت خطوط ذهنم را سیاه کردم و تنها تو را در چهاردیواری قاب عکسهایم یافتم.

برای آنکه لحظه های حضورت را در افکارم دوره کنم تا مبادا لحن سبز صدایت را فراموش کنم,

و برای آنکه بغض نبودنت را باز هم در این بیستمین پاییز تلخ در کنار مزار آرام

و بهشت گونه ات به سرکنم.

کاش بودی

پدر ...


نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 13:40 توسط زهرا فخاری| |

Design By : Night Melody